•  
    instagram.com\hamsangar_hormozgan

  •  
  •  

  •  

  •  

عبدالله داداکبرنیا



عبدالله داداکبرنیا

فرزند: عباس

تولد: 1/6/  1345، روستای توکهور از توابع میناب

شهادت: 4/10/1365 ، شلمچه

 

    در اول شهریور ماه سال 1345 در روستای توکهور[1] هشت‌بندی از توابع شهرستان میناب، عبدالله دادکبرنیا به دنیا آمد.

    او دوران ابتدایی را در روستای زادگاهش سپری نمود و سال اول راهنمایی را در شهرستان میناب و سال­های دوم و سوم این مقطع را در شهر بندرعباس گذراند.

    عبدالله به دلیل علاقه وافرش به تحصیل علوم دینی، پس از اتمام مقطع راهنمایی وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق(ع) بندرعباس شد و درس طلبگی آموخت.

    اخلاق و رفتار نیک عبدالله و احترامی که برای والدین و بزرگترها قائل می­شد در میان دوستان و آشنایان مثال زدنی بود.

    فردی با منطق و پر جنب و جوش بود و امر به معروف و نهی از منکر از کارهای همیشگی­اش بود.

    در روزهای داغ جنگ تحمیلی و دفاع مقدس عبدالله که عاشق راه حسین(ع) بود، در اولین فرصتی که برایش پدید آمد عازم نبرد با دنیای کفر شد.

    او در چند مرحله و در مناطق مختلف حماسه­های جاودانی از خویش بر جای نهاد.

    عملیات کربلای (4)در تاریخ 3/10/1365 در منطقه ابوالخصیب و شلمچه با رمز «یا محمد(ص)»  و با فرماندهی سپاه پاسداران آغاز گردید.عبدالله هم یکی از روحانیون گردادن 422 لشکر 41 ثارالله بود که در عملیات این عملیات حضور پیدا کرد.

    یک روز از آغاز عملیات گذشته بود. در گرماگرم نبرد، کتف راست عبدالله تیر خورد. همه نیروها در حال عقب نشینی  بودند. عبدالله دستش را گذاشته بود روی زخمش. هم­رزمش او را روی کولش گذاشت و سعی کرد او را عقب ببرد. اما نیروهای عراقی هر لحظه نزدیک­تر می شدند.

    چند لحظه بعد عبدالله خودش لنگ لنگان راه رفت. هم­رزمش تنهایش نمی­گذاشت. عراقی­ها خیلی نزدیک­تر شده بودند و همان لحظه بود که عبدالله از دوستش خواست تا او را تنها بگذارد و جان خود را نجات دهد؛ اما هم­رزمش چنین درخواستی را نپذیرفت. عبدالله او را قسم داد تا برود و گفت:« من خودم کاری می­کنم تا به دست دشمن نیفتم.»

    سرانجام با اصرار او، دوستش رفت ولی تا آخرین لحظه با نگرانی ناراحتی از دور عبدالله را نگاه می­کرد. عراقی­ها به عبدالله نزدیک و نزدیک­تر شدند تا اینکه همه جا را دود و مه و آتش فرا گرفت و عبدالله از دید همرزمش برای همیشه پنهان شد. آن روز4/10/1365 بود که آن روحانی پاکدل به آرزوی خود یعنی شهادت در راه معبود دست یافت.

    پیکر مطهر آن سفر کرده­ی مجاهد پس از گذشت 11 سال به آغوش شهر و دیارش بازگشت و با احترام در روستای توکهور میناب به خاک سپرده  شد.


 

شهیـد عبـاس بازماندگان قشمـی


شهیـد عبـاس بازماندگان قشمـی

فرزند: احمد

تولد: 1/6/1348، روستای گورزانگ از توابع میناب

شهادت: 4/10/1365، جزیره ام الرصاص

 

عباس در بخشی از وصیتنامه­اش چنین سفارش نمود:

    «...چون مي­دانستيم كه در جبهه جاي خود سازي ، ايثار و از خود گذشتگي، جاي رسيدن به الله و جاي يافتن قرآن و جاي زنده كردن اسلام است؛ آمدم تا خود را بسازم و به آئين اسلام آشنا گردم.

آمدم ، آمدم كه تا با آمدن من و ديگر هم­رزمانم اسلام را از چنگ دشمنان آزاد سازم؛ زيرا اگر تمام مسلمانان به جبهه بيايند و دشمنان اسلام را نابود بسازند ديگر كسي نخواهد آمد كه مسلماني را زير سلطه خود قرار دهد  ديگر آمريكائي وجود نخواهد داشت كه بعد به طبس حمله كند و ديگر اسرائيلي نخواهد ماند كه فلسطين را اشغال كند و مسلمين را از خانه­هايشان بيرون كند، ديگر صدامي وجود نخواهد داشت كه زيارت امام سوم، امام حسين بن علي عليه السلام، را منع كند؛ و آمدم تا بدانيد قرآن مي­گويد .

    آمدم تا كه راه سردار شهيد، حسين بن علي عليه السلام، را دنبال كنم .        آري! تا زنده ايم نمي گذاريم كه كشوري يا دولتي جنايتكار به دولت و فرماندهي ما برسد و ما را زير سلطه قرار دهد تا اسلام را از بين ببرد.

     تا زنده­ايم  نخواهيم گذاشت خون بي­گناهي به ناحق ريخته شود؛ و ديگر نخواهيم گذاشت اسرائيل جراًت كند به مسلمانان حمله كند و آنها را از وطنشان بيرون كند.

     و هرگز تا زنده ايم نخواهيم گذاشت كه آمريكا ناوگان­هاي بنگسين را در كشورهاي اسلامي بياورد و آنها را تجديد كند .

    و از همين جا (ميدان نبرد) به آمريكا و تمام استعمارگران دنيا اعلام مي­دارم كه ما ايستاده­ايم و تا آخرين قطره خودمان خواهيم جنگيد.

    اي مردم و اي جوانان! مبادا امام را تنها بگذاريد كه قاسم، حسين (ع) را ياري كرد. اين بركت الهي را تنها نگذاريد به دستوراتش خوب عمل كنيد.

    اي مردم! و اي جوانان! اي خواهران! و اي مادران! به آنان كه مي­گويند: "چرا فرزندتان را اجازه داديد كه به جبهه برود و شهيد شود." بگوييد: "و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ." مپنداريد آنانكه در راه خدا كشته شده­اند مرده­اند بلكه زنده­اند و نزد پروردگارشان روزي مي­گيرند ...»


شهید اسحق اسطحی

 

اسحق اسطحی

فرزند: غلام

تولد: 20/10/1344، بندرعباس

شهادت: 10/4/1365، منطقه عملیاتی کربلای (1)

گزیده ای از وصيت نامه شهيد اسحق اسطحي

       «...ما همه از خدا هستيم و به سوي خدا هم رجعت داريم. خوب وقتي که از خدا هستيم بايد سعي داشته باشيم که رضايت خدا را جلب نماييم و زماني مي­توانيم رضايت خالق را جلب نماييم كه به وظايف خود عمل کنيم و آنگاه مي­توانيم به وظايف خود عمل کنيم که موقعيت شناس باشيم .

       و اي برادران و خواهران و مادران و پدران!  امروز روزيست که بر همه ما حجت تمام شده و هيچ عذري نداريم. منادي در جماران ندا سر مي­دهد و اگر کوتاهي کنيم به رو سياهي ابدي گرفتار خواهيم شد.

      اين زندگي زودگذر دنيا محل خطا کردن است. مواظب باشيد ارزشي ندارد که به واسطه آن زندگي ابدي آخرت را خراب کنيم...

     و اين حرف آخرم است که مي­گويم که اگر واقعاً مي­خواهيد رستگار شويد هم در اين دنيا و هم در آن دنيا"عليکم بولايت فقيه" فقط معتقد به ولايت الله در زمين باشيد و بدانيد! خط ولايت فقيه، همان ولايت الله در زمين است در اين برهه از زمان، همان خط علي(ع) در غديرخم مي­باشد ...

      فقط خط و راهي که دنبال مي کنيد بايد خط جماران و سخني که گوش مي­کنيد سخن جماران باشد...

     اين را بدانيد که خودم با چشم قلب حس کردم و مشاهده كردم كه در جنگ، خدا با دوستانش است...

شهید سید علی جاهد

 

سید علی جاهد

فرزند: سیدمحمدباقر

تولد: 9/12/1344، بندرعباس

شهادت: 7/11/1365، شلمچه


 

    در نهم اسفند ماه 1344 سید علی  به دنیا آمد. او مقطع ابتدایی تا دیپلم را در شهر بندرعباس گذراند.

    از همان کودکی با قرآن آشنا و مأنوس شد. او به همراه پدرش در نمازهای جمعه و جماعت و همچنین مراسم دعای کمیل شرکت می­جست.

    وقتی وارد مقطع راهنمایی شد به عضویت انجمن اسلامی مدرسه درآمد و چون از صوت زیبایی بهرمند بود به عنوان قاری دائمی مراسم صبحگاهی مدرسه­اش شناخته شد.

    در دبیرستان ابن سینا هم عضو فعال انجمن اسلامی بود.

    در مساجد و کتابخانه­ها به تدریس قرآن می­پرداخت. برادرش نقل می­کند:

«وقتی پدر برای خرید مایحتاج تحصیلی­اش به او مقداری پول  می­داد،

 

اضافه­اش را به فقرا می­بخشید و یا کتاب می­خرید و به دوستانش هدیه می­داد و به مطالعه تشویق­شان می­کرد.»

    سال دوم دبیرستان بود که جنگ شروع شد و از همان زمان، راهی جبهه­های حق علیه باطل شد.

    او همواره به عنوان یک دانش­آموز رزمنده بسیجی شناخته می­شد و با وجودی­که هم­زمان با تحصیل، در جبهه نیز حضوری فعال داشت؛ اما جزء دانش­آموزان ممتاز قلمداد می­شد.

    سید علی  در سال آخر دبیرستان موفق شد در مسابقات قرائت قرآن که در کرمان برگزار شده بود مقام نخست را کسب نماید.

    از سال 1360 با بسیج همکاری داشت و در سال 1361 در عملیات والفجر 8 شرکت نمود و حماسه آفرید. در همین سال بود که توانست با معدل خوبی دیپلم ریاضی فیزیک را اخذ نماید.

    او در خاطراتش درباره حال و هوای گردان 422 ثارالله، قبل از عملیات والفجر (8 ) می­نویسد:

    «بچه ها دارند خود را برای کار بزرگی آماده می سازند.

    در کنار اروند رود هستیم. رودی با موج­های خروشان [که] در برابر اراده رزمندگان اسلام، خاضع می­نماید.

    در مأمن­گاه  و محل حرکت حماسه آفرینان والفجر( 8) هستیم. بچه­های گردان 422 ثارالله حالت عجیبی دارند و با جدیت مشغول کارند. برادران غواص کارشان از همه مشکل تر است؛ چون خط شکن هستند. بنده هم بی­سیم چی دسته هستم.

    ...قبل از عملیات فرمانده لشکر می­خواستند حرکت بچه ها را ببینند. تمام گردان­های آبی آمده بودند. ما در چند مرحله  ناموفق بودیم. در مرحله­ای که با اسکین سینه رفتیم، آب تا مسافت زیادی ما را برد؛ ولی باز از پای ننشستیم؛ زیرا عملیاتی که در پیش است،  برای عزت اسلام خیلی مهم است و همه چشمان به همین عملیات است. کار عظیمی در پیش داریم.

    ...تنها امید ما بسیجی­ها فقط به خداوند و امدادهای غیبی اوست. بچه­ها همگی حالات عجیبی داشتند. ناله می­کردند و بر دهان­شان جمله "ان معی ربی سیهدین" نقش بسته است.»

    در بین خانواده و دوستان و آشنایان از اخلاق خوبی  برخوردار بود. برخورد محبت آمیز و توأم با احترامش در میان آنها زبانزد بود.

    بعد از اخذ دیپلم و موفقیت در کنکور سراسری در دانشکده علوم دانشگاه تهران مشغول به تحصیل گردید.

    او بارها در جبهه حضور داشت بی آنکه خانواده­اش مطلع باشند. و خانواده از طریق هم­رزمانش می­فهمیدند که او در کدام منطقه به سر می­برد.

    سید علی  در دانشگاه هم همراه با تحصیل، در انجمن اسلامی دانشگاه نیز فعال بود.

    او پس از آفریدن حماسه و رشادت های فراوان در عملیات­های متعدد، در عملیات کربلای (5) هم حضوری فعال داشت. به طوری که در خاطراتش می­نویسد:

    «بانگ عملیات کربلای (5) را می­شنوم؛ عملیاتی که دیشب با رمز "یا زهرا(س)" از شلمچه شروع شده بود.

    این­بار شلمچه مبدأ حرکت بزرگ و تاریخی رزمندگان اسلام بود.

    ای شلمچه شاهد باش! این حرکت بزرگ لشکریان اسلام را.

    شب عملیات کربلای(5) غواصان لشکر اسلام ، مسافت 4 کیلومتر را در آب سرد طی کرده بودند و میدان های مین و 60 رشته سیم خاردار را پیموده و با وجود شلیک سلاح­های سنگینی چون چهار لول و دو لول به خاکریز مقدم دشمن تاختند و لشکریان کفر را از بین بردند.

    ای قادر متعال!تو خود شاهد باش! ایثار این ایثارگران را که با قلم نمی­شود توصیف کرد.

    ما هم افتخار پیدا کرده­ایم امروز، که در این عملیات شرکت کنیم.

گروهان ما القائم از گردان 422 به عنوان خط شکن انتخاب شده است. بچه­ها واقعاً خوب عمل کرده­اند... »

    سرانجام سید علی در مرحله دوم عملیات کربلای (5) و در منطقه شلمچه دعوت حق را لبیک گفت و جمع شهدای غواص پیوست.